این تابستانِ رابرت شکلی بود. نویسندهٔ بزرگ به ایتالیا آمد، به لطف ابتکار و تلاش روبرتو کوالیا که او را دعوت کرد، از او مراقبت کرد و یک ماه تمام او را در ایتالیا و اروپا اینسو و آنسو برد. هر کس فرصت دیدن او را یافت شیفتهاش شد - در این شماره نظرات ویتوریو کورتونی را ببینید در Memories of green
و نظرات روبرتو جنووزی را در Interazioni - و تصمیم گرفتیم این گزارشِ تجربه را به شما پیشنهاد دهیم، گزارشی کمی خاص (که جز این هم نمیتوانست باشد، چون نویسندهاش کوالیاست) و بینهایت جذاب (همانطور که در بالا گفته شد).
ورود به ایتالیا
میلان لیناته، چهارشنبه ۲۱ ژوئیه ۱۹۹۹، ساعت ۱۴:۳۰.
هواپیماهای زیادی میآیند و میروند، اما تنها یکی مهم است. سه نفری به فرودگاه رفتیم: Max Morando,
Daniele Vecchi و اینجانب. حدود ساعت سه و اندی بعدازظهر، تنها هواپیمای مهم آن روز باید تنها فرد را به دستان ما میسپرد، Robert Sheckley
معروفترین چهرهٔ عالَمی که میشناسیم. باورش دشوار است، هرچند زنجیرهٔ درازی از رویدادهای نامحتمل این امکان را بهطرزی خجسته محتمل کرده است. سالها و سالها مکاتبه از طریق ایمیل، تلاشهای پیشین که به دست تصادف ناکام ماندند، و سرانجام هندسهای شگفتانگیز از همزمانیهای مساعد. و اینک نامحتمل به ناگزیر بدل میشود و ما آنجا در لیناته از بهترین هیجانمان میلرزیم. هواپیمایی که چشمبهراهش هستیم فرود میآید. برای دیدار آماده میشویم و کمی بعد مسافران را میبینیم که از برابرمان میگذرند. کدامیک از آنان شکلی خواهد بود؟ درست نمیدانیم چه چهرهای دارد. در حافظه، تنها خاطرهٔ چند عکس کهنه از دههها پیش. آیا برای شناختنش کافی است؟ با دقت به همهٔ چهرههایی که از برابرمان میگذرند مینگریم. و با این کار آرامآرام قربانی همان تغییرشکل استعاری میشویم که شکلی در یکی از کتابهایش ابداع کرد. کمکم شکلی را در هر فردِ تنهای میانسالی توهم میکنیم. حتی کارمان به دنبالکردن برخیشان میکشد، میکوشیم جلب توجه کنیم، به این امید که به شکلیای بدل شوند که آشکارا نیستند. زمان میگذرد و اکنون تقریباً همهٔ مسافران بیهوده از الکِ ما گذشتهاند. تغییرشکل استعاری فشار میآورد، و حتی پیرمردی ژاپنی برای لحظاتی به نظرمان میرسد که میتواند «او»ی ما باشد. سپس مسافران تمام میشوند، و وقت دانیله هم که باید به دفتر برگردد. مکس و من میمانیم، و تنها کاری که میتوانیم بکنیم انتظار هواپیمای بعدی است.
معلوم میشود هواپیمای مهم همان پرواز ساعت ۱۸:۳۰ است. و سرانجام، ناگهان، شکلی با ماست. شلوارک و دمپایی پوشیده و تنها یک کیف بزرگ، یک کولهپشتی کوچک و یک کت شیک همراه دارد که در دست گرفته است. در تمام سفر، در ماه بعد، حتی یک بار هم آن را نخواهد پوشید.
دو ساعت بعد در جنوا هستیم، جایی که شکلی مهمانِ Maurizio
Frizziero (پوپی برای دوستان) است، در خانهٔ زیبایش روبهروی ساحل کوچک بوکاداسه، شاید در مطلقترین معنا دلنشینترین گوشهٔ جنوا. آنجا، پیش رویِ میزی آراسته به ژامبون و طالبی، شبی دلپذیر را به گفتوگو میگذرانیم، بهویژه دربارهٔ نامحتملبودنِ آنچه بر ما میگذرد. من و پوپی بیدرنگ درمییابیم که شکلی اینجا نیست، و هرگز هم نمیتواند اینجا باشد. اینجا با ما تنها رابرت است، و رابرت واقعی است و با گوشت و استخوان وجود دارد و اینجا با ماست، حال آنکه شکلی در مغزهای ما همچون یک بازنمایی وجود دارد. بازنماییِ بازنمایی، ماریو بعداً موشکافی خواهد کرد. بههرحال یک اسطوره، یک کهنالگو، یک هستیِ انتزاعی که حواس ما هرگز نخواهد توانست بشناسدش، آنقدر که در گذشته تصورش کردهایم. با این حال برای سادگی در ادامهٔ این گزارشم او را شکلی خواهم نامید. اما بدانید که در واقع من به رابرت خواهم اندیشید، چون اوست که شناختهام.
پنجشنبه ۲۲ ژوئیه روزِ خوگرفتن است. هوا بسیار گرم است، یک jet lag برای پشتسرگذاشتن هست، تصمیم میگیریم خود را خسته نکنیم. که این مانع از آن نمیشود که شبی دلپذیر را در رستوران انریکو ربوشو بگذرانیم، رستوراندار و ستایندهٔ شکلی، که گزیدهای گسترده از خوراکهای سنتی لیگوریایی را به ما عرضه میکند.
 |
 |
 |
| در کتابفروشی فارنهایت ۴۵۱ |
 |
جمعه ۲۳ ژوئیه در پیاچنتزا هستیم. ما را به ناهار دعوت کرده Vittorio
Curtoni، شخصی دوستداشتنی، فراتر از شایستگیهایش در عرصهٔ علمیتخیلی ایتالیا. و ناهار، که همسرش لوچیا پخته، بیتردید در خور مناسبت است. پس از خوردن، شکلی چرتی بر کاناپه میزند. بعدتر، ویتوریو اعلام خواهد کرد که میخواسته لوحی بالای کاناپه نصب کند با این نوشته بر آن:
اینجا رابرت شکلی خوابید. که این بعداً ما را به این فکر خواهد رساند که برای سفری آینده لوحی بسازیم با این نوشته بر آن
اینجا اکنون رابرت شکلی هست، که هر جا توقف کنیم بهصورت زنده به نمایش گذاشته شود. بعدازظهر واقعیت شدت میگیرد. ستایندگان شکلی از سراسر نیمی از ایتالیا به زیارتِ خانهٔ کورتونی میآیند. سپس به کتابفروشی فارنهایت ۴۵۱ میرویم جایی که با «او»ی ما برای یک تلویزیون محلی مصاحبه میشود. آنگاه همگی سر از خوردن در رستورانی عالی درمیآوریم. شاهدانِ شکلی باز هم بیشتر شدهاند و اکنون چهل نفر با او غذا میخورند. پس از شام به کتابفروشی بازمیگردیم برای معرفی عمومی نویسنده. ساعت یازده شب دوباره راه خانه را در پیش میگیریم، بهسوی جنوا. روزی بسیار زیبا بود، که ویتوریو کورتونی در همین شمارهٔ دلوس آن را مفصلتر و از دیدگاهی دیگر توصیف کرده است. شکلی بسیار خشنود است. من هم. ویتوریو هم. اگر ناخشنودی باشد، آشکارا با نزاکت کنار کشیده است.
شنبه ۲۴ ژوئیه و یکشنبه ۲۵ ژوئیه روزهایی نسبتاً آراماند. اما به این دلیل کماهمیتتر نیستند. چیزهای بزرگ لزوماً چیزهای بزرگ نیستند. کمی در جنوا و پیرامونش با آلساندرو تستا و دوستان دیگر میگردیم، اما همه از آن دستهایم که بیشتر به چیزهایی که به هم میگوییم علاقهمندیم تا به کارهایی که میکنیم. یکشنبه، در خانهٔ پوپی، با دریای آبی که از پنجره با احتیاط وجود جهان را به یادمان میآورد، با حواسپرتی جایزهٔ بزرگ اتومبیلرانی را هم در تلویزیون تماشا میکنیم، آگاه از اینکه یک پسزمینه برای گفتوگوهای ما بهاندازهٔ پسزمینهٔ دیگر میارزد.
دوشنبه ۲۶ ژوئیه گشتی در ساحل میزنیم، به کاموللی، و با قایق سری هم به سان فروتوئوزو دی کاموللی میزنیم. هوا همیشه خوب است. و گفتوگوهایمان هم. میتوانم عکسهایی نشانتان دهم که متقاعدتان کند هوا خوب است. اما در مورد گفتوگوها، باید حرفم را باور کنید. همیشه خشنودیم.
سهشنبه ۲۷ ژوئیه نوبت به چینکوئهتره میرسد. شکلی دربارهٔ آنها تعریف شنیده بود، پس تصمیم میگیریم از آنها دیدن کنیم. با اتومبیل تا مانارولا میرویم. پیاده، در امتداد راهِ عشقِ پرآوازه زیر آفتابی سوزان، به ریومادجوره میرسیم. از اینجا قایقی ما را به ورناتسا میبرد، از آنجا قطاری ما را به اتومبیلمان در مانارولا بازمیگرداند. برای گفتنش مشتی واژه بس است، برای انجامش وقت زیاد و رنج فراوان لازم است. عاشقانِ اغراق، در راه بازگشت وقت و انرژی برای دیداری از پورتوفینو هم مییابیم. وقتی روز به پایان میرسد، شکلی از پا افتاده است. اما چینکوئهتره او را بیکلام کرده، و نه فقط بهخاطر خستگی.
تصمیم میگیریم که چهارشنبه ۲۸ ژوئیه باید روزی سراسر استراحت باشد. باران میبارد، و با باران دما پایین میآید، به ما آسایشی میدهد و استراحتی بهتر را ممکن میکند. روز بههرحال با دیداری از Natalino Bruzzone، که در خانهٔ پوپی مصاحبهای درخشان برای صفحهٔ فرهنگیِ Secolo XIX.
 |
 |
 |
| در موندادوری: از چپ لیپی، لائورا سرا، شکلی، فستینو، آلساندری، کوالیا |
 |
پنجشنبه ۲۹ ژوئیه به میلان میرویم. نخستین ایستگاه: سگراته، موندادوری. بسیار گرم ما را میپذیرد Giuseppe Lippi، سردبیر اورانیا، و با شگفتی درمییابیم که تنها نیست: دوباره ویتوریو کورتونی را میبینیم، Laura Serra, Giuseppe Festino,
Piergiorgio Nicolazzini, Ferruccio Alessandri، که همگی پیشتر در پیاچنتزا حاضر بودند، بهعلاوهٔ Claudio Asciuti,
Domenico Gallo و چند تن دیگر. در سلف موندادوری ناهار میخوریم، پس از آن شکلی برای دوری از مصاحبهها و گفتوگوهای کاری از ما ربوده میشود. مدتی طولانی صبورانه در اتاقکی بیآرایش منتظر میمانیم. یکییکی همه میروند و من کموبیش تنها به انتظار میمانم. سرانجام ناپدیدشدگان دوباره پیدا میشوند و میتوان به شهر رفت. مقصد: کتابفروشی رمان پلیسی، در خیابان پسکیرا شمارهٔ ۱. جایی عالی، چندان که نشانیاش را هم میآورم. طرفداران دیگر آنجا گرد میآیند و بیدرنگ گپوگفتی دلپذیر درمیگیرد، آغشته به شرابِ کفداری که گردانندگان عرضه میکنند. همچنین سروکلهٔ Claudio
del Maso. Ed è subito sera, cioè ora di cena,
anzi: di pizza. Per l'occasione compare anche Luca Masali هم پیدا میشود. پیتزاخوریِ دستهجمعی بزرگی که با چند گپ دیگر چاشنی میخورد. همه خشنودیم، و آن که نباشد چنین مینماید. چند ساعت رانندگی برای بازگشت به بوکاداسه و این روز طولانی هم به پایان میرسد.
جمعه ۳۰ ژوئیه جنوا و بوکاداسه را ترک میکنیم. شکلی از من میپرسد: دیگر به اینجا برنمیگردیم؟ پاسخ میدهم: نه در این سفر. اندوهِ آنیِ چهرهاش را مدتها به یاد خواهم داشت. هنگام بدرقه، پوپی به او مینگرد، لبخند میزند و میگویدش: لازم نیست حالا چیزی بگوییم. شکلی بهسختی سری تکان میدهد و با من میآید. پوپی و رابرت پیشتر در شبهای درازی که به گفتوگو گذرانده بودند در حالی که دیگران میخوابیدند، بسیار به هم گفته بودند. سوار ماشین میشویم و بهسوی لوکا راه میافتیم، جایی که چند ساعت بعد به آن میرسیم. ما را میپذیرد Alessandro Fambrini، که با دوچرخه به دنبالمان میآید و ما را بهسوی خانهاش راهنمایی میکند، جایی که مهمان خواهیم بود. بعدازظهری آرام است، آنچه در انتظارمان است. از شوقِ انجام کاری که گردشگران هنگام رسیدن به جایی میکنند نمیمیریم. کمی استراحت میکنیم، با آسودگی گشتی با ماشین دور دیوارهای شهر میزنیم، به ایستگاه میرویم تا استفانو کاردوچی را که از تروویزو میآید بیاوریم. و شب همگی برای غذا به رستورانی عالی بر تپه میرویم.
شنبه ۳۱ ژوئیه با گشتی بر تپههای اطراف آغاز میشود، جایی که به میدانی نامنتظر برای شکار بلدرچین برمیخوریم، مکانی بههرحال شوم که غریزتاً میخواهم از آن دوری کنم. تصمیم میگیریم هوا عوض کنیم و به پیزا میرویم، جایی که فرانچسکو گتی ما را تحویل میگیرد و راهنمای گردشگریمان میشود. شب، مهمان شام او هستیم، و کمیت و کیفیت غذاها چنان است که ما را بهراستی به بحران میاندازد (بهویژه اینجانب را). به بیان ساده: بیش از حد خوردیم و نوشیدیم. اما چطور میشد مقاومت کرد؟ به هر ترتیب راه خانه را مییابیم و با شبی دراز از خواب و هضم روبهرو میشویم.
یکشنبه ۱ اوت روزی است که چندان برای رفتن به بزرگراه توصیه نمیشود. اما منطقِ حرکتهای هوشمندانه به ما کمک میکند. از وقتی که مد شدهاند حرکتهای هوشمندانه، روزهایی که بهطور سنتی برای راهافتادن بدترین بودند بهترین شدهاند، چون هیچکس آنقدر نادان نیست که درست در همان روزها به سفر برود. پس در بزرگراهها با ترافیک روبهرو نمیشویم و بیدردسر در آغاز بعدازظهر به تروویزو میرسیم. در خانهٔ Stefano Carducci. چند ساعت استراحت میکنیم، و شبانگاه در شهر میگردیم و برای شام در رستورانی عالی دیگر توقف میکنیم، جایی که تصمیمهای شریفانهٔ ما برای روزهٔ رژیمی برای هزارمین بار به گِل مینشیند.
دوشنبه ۲ اوت به ونیز میرویم. هوا بسیار گرم است، آفتاب فراوان است و گردشگران باز هم بیشتر. شکلی حدود بیست سال بود ونیز را ندیده بود. مکان به او الهام میبخشد و پس شروع به نوشتن میکند. همهجا، در سراسر زیارت ما، شکلی حتی لحظهای دفترچه و خودنویس محبوبش مونبلان را رها نخواهد کرد. هر روز، بارها در روز، او را دیدهایم و خواهیم دید که دفترچه و خودنویس را بیرون میکشد و نوشتن را آغاز میکند یا ادامه میدهد. اما در ونیز لحظهای ویژه است. میبینیمش که با از خودگذشتگیِ شدیدتر از همیشه مینویسد. پس از پیتزایی متوسط از کتابفروشیِ Giampaolo
Cossato. در نیمهٔ بعدازظهر وقت بازگشت به تروویزو است برای اندکی siesta. دریافتهایم که جزئیات ونیز، مانند دیگر همهٔ مکانها، چندان برای شکلی جالب نیست. آنچه او در مکانهایی که به آنها میرود میجوید حالوهوایی است که آنها منتقل میکنند. حالوهوا آن جزءِ وصفناپذیرِ مکانهاست، جالبترین جنبهٔ آنچه پیرامونت را فراگرفته. شب، دانیله وکی با همسرش دبورا به ما میپیوندد، و همگی با هم بهعالیترین شکل در خانهٔ کاردوچی شام میخوریم. استفانو مجموعهای از صفحههای وینیل بیرون میکشد با موسیقیهایی که شکلی دههها بود نشنیده بود. و بیدرنگ دلتنگی میآید، یا چیزی از آن خانوادهٔ احساسات. شب میگذرد و بهخوشی به پایان میرسد.
پراگ
سهشنبه ۳ اوت صبح زود ماریو کوالیا، آدا کورتزه و مکس موراندو از جنوا میرسند. با آنان است که راه میافتیم و ایتالیا را ترک میکنیم، دماغهٔ ماشین رو به شمال. پنج نفر در ماشین من هستیم، تنگ نشستهایم (بهویژه آنها که عقب نشستهاند، چون مکس بهتنهایی حدود ۱۲۰ کیلو از خودش را در بر دارد)، اما صندوقعقب بزرگ است و موتور وظیفهاش را انجام میدهد. از تارویزیو بیرون میآییم و بهسوی زالتسبورگ میرویم، سپس به راست بهسوی لینتس میپیچیم، پس از آن جادهٔ اصلی را بهسوی شمال میگیریم و در جمهوری چک فرومیرویم. حدود ساعت نه شب پس از یک روز سفر و آفتاب و مناظر بسیار دلپذیر به پراگ میرسیم. در انتظارمان است Yaroslav Olsa
Jr.، دیپلماتِ جوان چک و نیز یکی از بزرگترین کارشناسان علمیتخیلی در کشورش. اوست که ما را به پراگ دعوت کرده، و اوست که آپارتمانی راحت در اختیارمان میگذارد که در آن اقامت میکنیم. هنوز وقت و انرژی برای شامی سبک در نزدیکترین رستوران هست. دیگران را نمیدانم اما من داغانم. تمام روز رانندگی کردهام و یک شب خواب عمیق بیتردید خوشایند است.
 |
 |
 |
| شکلی و کوالیا در کافهای در پراگ |
 |
چهارشنبه ۴ اوت روز نخست در پراگ چه میکنند؟ نگاهی به اطراف میاندازند. به کوچهپسکوچههای مرکز تاریخی میروند تا سوغاتیهایی را ببینند که در همهٔ جاهای گردشگری جهان میفروشند، میکوشند اندکی از پراگ را از میان لایهٔ ضخیم گردشگران دریابند، و این در واقع همان کاری است که میکنیم. برای چند ساعت. اینجا و آنجا مینشینیم تا قهوهای بنوشیم یا چیزی بخوریم. شمالیتریم و سرانجام دما پذیرفتنی است. و هوا بههرحال خوب است. و با وجود گردشگران، پراگ حالوهوایی یگانه دارد. بعدازظهر ۲۰ هزار لیر خرج تاکسی میکنیم تا هشتصد متر برویم و به وزارت امور خارجه برسیم، جایی که یاروسلاو اولسا در انتظارمان است. یاروسلاو، بسیار آراسته در لباس شیک دیپلماتیکش، ما را در همراهی همکاری دلربا و کمنظیر باهوشش میپذیرد، Jana
Pechova، که تا پایان روز با ما خواهد ماند. وزارت امور خارجه بر تپه است، و پیادهرویِ آهسته بهسوی دره نیازهای گردشگری را بهکمال با تنبلیِ برحقِ ما پیوند میزند. همچنین چون در پای تپه خود را در خانهٔ غریبِ یاروسلاو مییابیم، آکنده از آثار هنری آفریقایی و بهویژه از کتابهای علمیتخیلی از سراسر جهان. اما از جهانی که شما میشناسید سخن نمیگویم. از کتابهای علمیتخیلیِ برمهای، اتیوپیایی، کنگویی سخن میگویم، و هر که بیشتر دارد بیشتر بیفزاید. شاهکاری پس از شاهکار دیگر. و ما بر آن مینوشیم. وقتِ اَپریتیف است. کمی بعد، نخبگان علمیتخیلیِ چک در یکی از خاصترین رستورانهای کوچک مرکز در انتظارمان خواهند بود. و اینک اندکی بعد بهراستی آنجاییم، در آن فضای شیک که افسوس محلش را از یاد بردهام، نشسته بر میزی بزرگ که تنها شمعها روشنش کردهاند، در انتظار شامی بر پایهٔ آشپزی بوهمیایی. جز ما و یاروسلاو و یانا، اینان هستند Ondrej Neff، نویسندهٔ سرشناس چک، Ivo Zelezny، ناشر علمیتخیلی، Ivan Adamovic، سردبیر مجلهٔ Ikarie و چند تن دیگر. غذا خوب است، اما با گذشت زمان فراموشش میکردم، چون بستر جالبتر است. شراب خوب هم فراوان مینوشیم. در پایان شام همگی به آبجوفروشیِ مشهوری میرویم که گفته میشود گاهی خودِ رئیسجمهور هاول در آن دیده میشود. یک قدمی محلهٔ یهودینشین میگذریم، جایی که در همان لحظه صحنهای از فیلمی را که در گذشتهای میگذرد فیلمبرداری میکنند. نازیهای فراوانی را میبینیم که سرگرمِ گردآوریِ یهودیاناند. کمی بعد در آبجوفروشی هستیم، جایی که تصمیم میگیرم هیچ ننوشم. زیادهروی میبود. اما تصمیمم مشتی ثانیه دوام نمیآورد. و سرازیر میشود آبجو، بهراستی خوب! همه خشنودیم. بسیار خشنود. سفری آکنده از خشنودی است. چیزی هرروزه نیست. حیف است که هر بار خشنودیم، در پایان باز هم باید برویم بخوابیم. و روز بعد باید از نو آغاز کرد.
پنجشنبه ۵ اوت از نو آغاز میکنیم و بیدرنگ دوربینی از ما دزدیده میشود. برای بازگرداندنِ خشنودیِ روز پیش بهترین چیز نیست. در مرکز پراگ در انتظار قرار بعدی پرسه میزنیم. بعدازظهر طرفداران در یکی از باشگاههای اصلی علمیتخیلی در انتظارماناند. آنجا استقبال بسیار گرم است، اما فقط برای شکلی. برای چند ساعت هیچکس متوجه نمیشود که همراه شکلی سه نفر دیگر هم هستند، و هیچکس ما را به سلامی شایسته نمیداند. از دید من، شخصیتهای مهمِ شب پیش را ترجیح میدادم. پس از مدتی، ما ایتالیاییها بهراستی حس میکنیم که زیادیایم. آنجا چه میکنیم؟ پس از مدتی کسی که میشناسم پیدا میشود و اوضاع کمی بهتر میشود. یاروسلاو به من هشدار داده بود، مرا از کممعاشرتیِ چکها برحذر داشته بود. از سوی دیگر، برای باور باید آزمود. تنها هیجان، تماشای trance شیداییِ طرفداری روسِ دوستداشتنی در برابر شکلی است. بهندرت اینهمه هیجان را در چشمان یک ناشناس دیدهام. و اندکی همرفتِ عاطفی پیامد منطقی است. از این بعدازظهر در آینده تنها چشمان این جوان را چنین به یاد خواهم آورد. همچنین چون حالا که آنجا بودم تمام صحنه را فیلم گرفتم. شب با گروهی از طرفداران شام میخوریم.
مجارستان
جمعه ۶ اوت On the road again. بیشتاب، در میانهٔ صبح بهسوی بوداپست راه میافتیم. سفر بهخاطر انحرافی بیهوده از میان اتریش بیش از حد لازم طولانی میشود. نزدیک غروب به بوداپست میرسیم، و بیدرنگ جایی برای خوابیدن مییابیم. چون همیشه من راندهام، بهشدت خستهام. این مانع از آن نمیشود که برای شام به قایقی بر دانوب برویم، جایی که - افسوس - زیادهروی میکنیم. تقصیرِ غذایی بیش از حد خوب.
شنبه ۷ اوت پس از صبحانه، گشتی خوب در بوداپست، فقط برای درک مختصری. بعدازظهر دوباره راه میافتیم، بهسوی جنوب شرقی. از آخرین هشتاد کیلومتر بزرگراه لذت میبریم. پس از آن تنها جادههای اصلی خواهند بود. هوا بسیار گرم است، اما تهویهٔ مطبوع نجاتمان میدهد. از آخرین شهر مجارستان، سگد، میگذریم و سرانجام به مرز رومانی میرسیم. همهجا شلوغ است، و بیش از یک ساعت طول میکشد تا بگذریم. یک ساعت دیگر را عملاً بهخاطر تغییر ساعت از دست میدهیم. اواخر بعدازظهر است که سرانجام از میان دشتهای متروکِ روستاهای رومانی در شمال غربِ کشور میشتابیم. رسیدن به تیمیشوارا، مقصد امروزمان، چندان طول نمیکشد. در هتل کنتیننتال اتاقهایی را که برایمان رزرو شده مییابیم و قدر میدانیم. شکلی خسته و سردرگم است. اعلام میکند که ایتالیا چیز دیگری بود. اما شکایتی نمیکند، و از بودن آنجا افسوس نمیخورد. غروب شده، و درست وقتِ خوردن چیزی بر تراس-رستورانِ هتل است، در حالی که کنار ما رقاصانی نهچندان پوشیده برای پخش زندهٔ تلویزیونی محلی نمایش میدهند. پیش رویِ غذایی خوب و آبجویی خوب، و نیز مقدار خوبی رقاص پرشور کمی آنسوتر، حالوهوای شکلی هم بهسرعت بهبود مییابد. در طول ساعتها و ساعتها که در روزهای اخیر در ماشین گذرانده، بسیار نوشته، و این برای خشنودکردنش کافی است. نشستن و نوشتن، چنانکه میگوید، همان کاری است که از همیشه برایش پیش میآید که بکند، و در ماشین با ما میتواند علاوه بر آن گپ هم بزند و منظرهٔ در حال تغییر را تماشا کند.
رومانی
یکشنبه ۸ اوت در تیمیشوارا هوا بسیار گرم است. در لابیِ هتل با کسانی روبهرو میشویم که ما را به رومانی دعوت کردهاند. Jonathan
Cowie، دانشمند اسکاتلندی و نیز فردی فرهیخته و دوستی بسیار دلپذیر، بهگرمی به ما خوشامد میگوید. اوست، بیش از دیگران، برگزارکنندهٔ رویدادی که برای شرکت در آن آمدهایم. اما بسیاری به کنتیننتال گرد آمدهاند تا به ما سلام کنند. هست
Jim Walker، مانند جاناتان که از انگلستان آمده. رومانیاییها هستند Silviu Genescu, Antuza Genescu
و Dorin Davideanu. پس از تعارفهای ناگزیرِ مرسوم، بازدید از موزهٔ محلیِ خانههای روستایی را برمیگزینیم، پارکی که در آن خانههای سنتی روستایی رومانی بازسازی شدهاند. آخرِ دنیا نیست، اما بههرحال چیزی نو است، و در هر صورت فرصتی برای قدمزدن. موزهای از این دست بسیار بزرگتر و جالبتر در بخارست هست، اما ما در تیمیشواراییم. که بههرحال رویهمرفته جایی جالب و دلپذیر است. بعدازظهر مراسم افتتاحیهٔ همایش است. من شخصاً از هر مراسمی از هر نوع بیزارم، پس مدعی نخواهم شد که شما را متقاعد کنم که آن برایم مایهٔ شادی است. بگوییم که کمتر از همیشه ملول میشوم. احتمالاً این نوع مراسم شرّی لازماند. شب، معمولاً به سبک رومانیایی شام میخوریم. بهعنوان آشپزی بد نیست، اما کمتنوع است و پس از چند وعده دیگر همهچیز را آزمودهای.
 |
 |
 |
| شکلی و کوالیای حامیدار امضا میدهند |
 |
دوشنبه ۹ اوت ما را برای دیدن موزهای میبرند. نه شکلی و نه اینجانب اهل موزه نیستیم، پس خیلی زود میگریزیم، و به مکدونالد پناه میبریم، جایی که هیچیک از ما دو نفر معمولاً به آن رفتوآمد نمیکند. اما اینجا گرمای لعنتی است، و مکدونالد تهویهٔ مطبوع دارد. و از طرفی خوردن اجباری نیست. برای همین نوشیدنیها هستند. اندکی بعد گروهِ یک شبکهٔ تلویزیونی ملی برای مصاحبه میآید. بعدازظهر، اندکی آسایش در هتل. هتل کنتیننتال بزرگ و مهماننواز است، حدود ده طبقه دارد که یکی از آنها جالب است: دومی. روزبهروز همهٔ ما بهراستی به آنچه رازِ طبقهٔ دوم مینامیمش حساس میشویم: هر یک از ما، در واقع، در بالاوپایینرفتنِ خود با آسانسور بارها پیش میآید که خود را در همراهیِ دخترانِ زیبایی بیابد که گفتنِ پوشیده زیادهروی است، که همگی بیاستثنا در طبقهٔ دوم وارد آسانسور میشوند یا از آن بیرون میروند. سپس این زیبارویان کسی چه میداند کجا با همان ناگهانیای که پدیدار میشوند ناپدید میشوند. کاوشهای عمیق در طبقهٔ دوم به روشنشدنِ راز کمکی نمیکند. و برای ما تنها فرضیههایمان میماند.
 |
 |
 |
| روزنامههای تیمیشوارا در روز بعد |
 |
سهشنبه ۱۰ اوت هنوز خوب بیدار نشدهام که خود را با شکلی، مکس، ماریو، آدا، جاناتان و همهٔ دیگران در کتابفروشی BIC-ALL مییابم برای معرفیِ ویراست رومانیاییِ کتاب شکلی
Scambio Mentale (Transfer Mental) و کتاب من Pane, burro e paradossina
(Pâine, unt si paradoxina)، که هر دو را نمیرا منتشر کرده. حامیِ مالیای هم در میان است، آبجوی کایزر، و من و شکلی مجبوریم تیشرتهای قرمز با نشانِ آبجو بپوشیم، و مهمتر از همه مجبوریم آبجوی فراوان بنوشیم، درست همانچه برای تازهازخواببرخاسته آرمانی است. معاون شهردار تیمیشوارا هم هست، که سخنرانی درازی به رومانیایی ایراد میکند. وقتی نوبت به من میرسد کمی پرتوپلا حرف میزنم، چنانکه دیگر مدتی است برایم پیش میآید، خوب میدانم که هرچه بگویم بههرحال همه بهزودی فراموشش خواهند کرد، فقط اینبار در اشتباهم. در روزهای بعد بهراستی با نوعی چندش، استدلالهای بیسروتهم را مییابم که در مقالات پرشماری در همهٔ روزنامههای محلی وفادارانه نقل شدهاند، چنانکه گویی بهراستی معنایی داشتند. شکلی، محتاطتر، خطی معتدلتر برمیگزیند. جمعیت نسبتاً زیادی هست، چون در روزهای پیش روزنامههای محلی رویداد را بزرگ کردهاند، و مقالات را با تصاویری که بیاطلاع من از سایتهای اینترنتیام دانلود شده مصور کردهاند. مدیر بازاریابیِ نمیرا، Laurentiu
Teohar، آشکارا خوب کار کرده است. پس از سخنرانیها، محاصرهٔ سنتی برای امضا بر نسخههای کتابها هیچ آزارمان نمیدهد، و سرانجام این لحظهٔ خوب هم خاموش میشود. و ساعتهای عادی دوباره در گرمای سوزانِ تیمیشوارا به جریان میافتند و ما دوباره چند دقیقه به مکدونالد پناه میبریم. ساعت پنج بعدازظهر در سخنرانیِ جاناتان کاوی دربارهٔ خورشیدگرفتگیِ فردا شرکت میکنیم.
خورشیدگرفتگی
 |
 |
 |
| شکلی خورشیدگرفتگی را تماشا میکند |
 |
چهارشنبه ۱۱ اوت روزِ خورشیدگرفتگیِ کاملِ خورشید است. و بسیار بد آغاز میشود. آسمان یکسره پوشیده است و باران میبارد. سپس بند میآید، اما آسمان بهتر نمیشود. سرانجام هوا سرد میشود. شکلی میگوید اندکی خنکی برایش خوشایندتر از خورشیدگرفتگی است. با این حال بههرحال تصمیم میگیرم دلخور نشوم. بههرحال دیدنِ روز که شب میشود جالب خواهد بود. در این میان خورشیدگرفتگیِ جزئی آغاز میشود، دستکم جدولِ ما چنین میگوید. ما جز چیزهای عادی هیچ نمیتوانیم ببینیم. جز اینکه ابرها آرامآرام نازک میشوند، و ناگهان کسی نمودی از خورشید را میبیند که از آسمانِ لجباز بیرون میتراود. بیدرنگ دویدنی بزرگ برای برداشتنِ عینکهای خورشیدگرفتگی درمیگیرد. آسمان کمی بیشتر باز میشود و گهگاه خورشید برای چند دقیقه بهتمامی خود را نشان میدهد. و چنین است که خورشیدگرفتگیِ جزئیِ خود را داشتهایم، به خود میگوییم. به لحظهٔ کمال نزدیک میشویم، و آسمان بیشازپیش باز میشود. شاید بخت با ماست. نامعلومِ هواشناختی احتمالاً همهچیز را بسیار هیجانانگیزتر از آنچه در شرایط آبوهواییِ آرمانی میبود میکند. در هتلمان هستیم و به تراس بالا میرویم. از آنجا بر تمام شهر مسلطایم. گهگاه رگبار کوتاهی از باران فرومیآید، فقط برای خوشامد. بر بام، تلویزیونی محلی با من و شکلی زنده مصاحبه میکند و به بهانهٔ خورشیدگرفتگی کتابهایمان را تبلیغ میکنیم. اکنون تنها مشتی دقیقه به لحظهٔ سرنوشتساز مانده، و آسمان دوباره امیدبخش شده است. دویدنی بهسوی اتاق برای دنبالکردنِ پیشرویِ خورشیدگرفتگیِ کامل در سراسر اروپا از تلویزیون. تلویزیونِ ماهوارهای، برنامههای بریتانیایی و فرانسوی و آلمانی، که پیاپی خورشیدگرفتگیِ کامل را که میآید و میرود مستند و تفسیر میکنند. بهطور نامنتظر، هیجانانگیز است، با وجود چرندیاتی که مفسران گوناگون نمیتوانند از گفتنشان بپرهیزند. وقتی خورشیدگرفتگیِ کامل اتریش را هم ترک میکند، لحظهٔ شتافتن دوباره به بام است. برای آسانسور کشمکش است، اما ما پیروزیم. خورشید هنوز دیده میشود، از میان لایهٔ نازکی از ابر که بهسرعت حرکت میکند، اما تنها هلالی بسیار کوچک از آن مانده. ابرها همچون صافی عمل میکنند و میتوان حتی با چشم برهنه بیدردسر نگاه کرد. در افق، در این میان، آسمان در غرب بسیار سیاه شده است. خورشیدگرفتگیِ کامل است که پیش میآید. سپس ابری بد آنجا که نباید تمام میشود و خورشید ناپدید میشود، لحظهای پیش از آنکه ماه آن را بپوشاند بهتمامی در ابر گرفته میشود. و سپس ناگهان همهجا تاریک میشود، و مدتی چنین میماند. ابرِ ناخوشایند را میبینیم که حرکت میکند، اما نه بهقدر کافی سریع. شهر در تاریکی است، آسمانِ بالای سرمان تاریک است، اما افق در ۳۶۰ درجه بسیار روشن است. منظرهای که هرگز دیده نشده. سپس خطِ نور نزدیک میشود، همانگونه که پیشتر تاریکی آمده بود. به بالا مینگرم و ابر تقریباً رفته است، غرشی از صداها را میشنوم که از بخش دیگری از شهر میآید. آنجا ابر پیشتر رفته و خورشیدگرفتگیِ کامل برای لحظهای دیده شده است. به پایین مینگرم: هنوز تاریک است. دوباره به بالا مینگرم: و ناگهان پرتوی خیرهکننده از خورشید به من میخورد و برای لحظهای تکهای از diamond ring را میبینم، تصویری که پایانِ خورشیدگرفتگیِ کامل را نشان میدهد. به پایین مینگرم و شهر روشن است. خورشیدگرفتگیِ کامل را بهاندازهٔ دو یا سه ثانیه، یا اگر بخواهید، بهاندازهٔ دویست یا سیصد متر از دست دادیم. اما احتمالاً همهٔ هیجانهایی را که داشتیم نمیداشتیم اگر همهچیز آنگونه که میخواستیم پیش میرفت. از آن لحظه به بعد، بههرحال، خورشیدِ ریشخندگر دیگر از درخشیدن باز نایستاد.
پنجشنبه ۱۲ اوت آخرین روزِ ما در تیمیشواراست. بعدازظهر شکلی، تونی چستر و من سرگرمِ گفتوگو در میزگردی هستیم. شب، شامِ باشکوهی در رستورانی که تقریباً همهاش برای ما رزرو شده. جای خوبی به نظر میرسد، مینشینیم و مدتی همهچیز خوب پیش میرود. اما میان پیشغذا و غذای دوم دو ساعت انتظار میگذرد، که صادقانه بگویم برای عصبانینشدن زیاده است. پس از شام تعارفهای آیینی هست که پسایندِ همهٔ شامهای باشکوه را همراهی میکند، و شکلی زیرکانه به هتل بازمیگردد. اندکی بعد ما هم به دنبالش خواهیم رفت. فردا روزی سخت خواهد بود.
 |
 |
 |
| هر لحظه برای یادداشتبرداری خوب است |
 |
جمعه ۱۳ اوت روزی سخت است. ساعت هشتونیم صبح همهچیز و همه را در ماشین بار زدهایم و راه میافتیم، بهسوی جنوب شرقیِ کشور. در رومانی عملاً بزرگراهی نیست، و جادههای اصلی، هرچند بهتازگی دوباره آسفالت شدهاند، شوخی نیستند، بهویژه اگر ناچار باشی هفتصد کیلومتر پشتسرهم برانی. همچنین چون با گذشتن از کشور بر همان مسیرِ تمام ترافیک تجاریِ کشور و نهتنها آن هستی: که یعنی صفهایی از کامیونهای رومانیایی، بلغاری، ترک، اما ایتالیایی و آلمانی هم. همهٔ اینها چاشنیخورده با خرمنکوبهایی که گهگاه از پشت پیچی بیرون میجهند و یکونیم خط را اشغال میکنند، هزاران گاریِ روستایی که اسبها میکشند، کاروانهای کولی که آنان هم با گاریها و اسبهایشان جابهجا میشوند، گلههای گوسفند که گهگاه با بیاعتنایی جاده را میبُرند، گاوهای تنها و غیرتنها و سگهای ولگردِ خودکش. در فواصل منظم، در واقع، حاشیهٔ جادههای رومانی پُر است از لاشهٔ سگهایی که در لحظهٔ نادرست از جاده گذشتهاند. میلیونها سگ ولگرد در رومانی هست، که بیوقفه زیاد میشوند، و از آنچه برایم توضیح دادهاند جامعهٔ اروپا به رومانیاییها اخطار داده که آنها را نکشند تا حقوق حیوانیشان نقض نشود، یا چیزی از این دست. نمیدانم راست است یا نه اما نوعی است، و در این میان سگهای ولگرد زیاد میشوند، دستههای واقعی تشکیل میدهند که به گفتهٔ برخی گهگاه حتی کودکی را هم میبلعند. و در این میان من میرانم. برای تمام روز کار دارم. برخلافِ رانندگی در بزرگراه، اینجا نمیتوانی لحظهای حواست پرت شود. وای به حالِ کسی که چشم از جاده بردارد! سالها پیش، وقتی همراه سیلویو سوزیو و لوئیجی پاکی به این نواحی آمدم، برای اینکه بکوشم شوکِ آنان از جادههای رومانی را تسکین دهم (در آن زمان بسیار کمآسفالتتر از حالا بودند) به آنان گفتم که جادهها در رومانی استعارهای از زندگیاند: هرگز نمیدانی لحظهای بعد چه خواهد آمد، و وقتی کمترین انتظارش را داری به رویدادی نامنتظر برمیخوری. وارد کارپاتها میشویم و با گذر از ترانسیلوانیا در آبوهوایی غمانگیز و افسونگر روبهرو میشویم. هوا بد است، ابرها پاییناند و باران سیلآسا آغاز میشود. از حالوهوای مناسب شاد میشویم، اما شادی چندان نمیپاید. جاده در کنارِ رودی میرود و در سمت راستمان تنها دیوارهای صخرهای هست. که از آنها، بهسبب باران، تنها آب نیست که فرومیریزد. هرچه بیشتر به رانشی برمیخوریم که بخشی از مسیرمان را میبندد. دلگرمکننده است. تا اینکه جاده ناگهان با رانشی که درست در همان لحظه پیش رویمان رخ میدهد بسته میشود. ماشینها همه آنجا ایستادهاند و منتظرند. جاده هنوز کاملاً بسته نشده، اما سنگهای بزرگ و ریزهسنگها بر جاده میغلتند و گذر را چندان دلپذیر نمیکنند. گهگاه ماشینی خطر میکند و میگذرد، میکوشد از تختهسنگهایی که پیشتر بر جادهاند و آنها که خطرناکترند و در راهاند بگریزد. به خطِ سبقت میروم و نزدیک میشوم. میایستم. بگذریم یا باز هم صبر کنیم؟ کمی بعد شاید بسیار دیر باشد، جاده شاید کاملاً بسته شود. در آن لحظه تختهسنگی بزرگ با سرعتی بسیار زیاد از جاده پیش رویمان میگذرد. رولت روسی است. خوشبختانه، رانشِ در حال وقوع اکنون بهتمامی در سراسر گسترشش دیده میشود. همهچیز از شیبِ تندِ سمت راستمان فرومیریزد، اما خوب دیده میشود، و بیشترش ریزهسنگ است. که یعنی با اندکی احتیاط میتوان بیخطرِ چندان گذشت، هماهنگ با زمانبندیِ رانش تا از تختهسنگهای نادر بپرهیزیم. پدال را روی گاز میفشارم و توربوی موتور و آدرنالین را روشن میکنم. همانطور که از رانش میگذرم چرخی سنگی را به شاسیِ زیرینِ ماشین میکوبد و صدای بلندِ برخورد شادمانمان نمیکند. لحظهای بعد با سرعتی بیسابقه میان ماشینهایی که در سوی دیگرِ رانش منتظر ایستادهاند میشتابم، و کسی از سرِ لطف این را به من گوشزد میکند. وقتی توربوی آدرنالین روشن میشود، ممکن است آدم خاموشکردنش را فراموش کند. نه بیزحمت خاموشش میکنم و آهسته میشوم. کمی نسبت به شکلی احساس گناه میکنم که او را تا اینجا آوردهام و آنگاه به او میگویم: دستکم سفرِ کسلکنندهای نیست. شکلی با لحنی مطمئن پاسخ میدهد: نه، کسلکننده نیست. از میان همه بیدغدغهترین به نظر میرسد. بیدرنگ دوباره به نوشتن میپردازد. دزدکی به دفترچهاش نگاه میکنم و میخوانم We stopped at one point and watched a flow
of small pubbles trickle out of a hole in the mountainside and onto the
road. It was like the Earth was bleeding. برای او رویدادها پیش از هر چیز دستاویزیاند برای داشتنِ چیزی برای نوشتن. کارپاتها نزدیک است به پایان برسند. باران سیلآسا ادامه دارد. شکلی به نوشتن ادامه میدهد. مشتی دیگر از جملههایش را میدزدم: The flooding grew worse as we continued.
A deserted car park had become a lake, empty except for one white plasticchair
floating in it. Occasionally we passed a peasant, standing at the side
of the road, huddled under a plastic raincoat, waiting for God knows what.
But for the most part we encountered no one. وقتی گمان میکنیم که بدترین را پشت سر گذاشتهایم، به گرهای در ترافیک برمیخوریم. گودالی در جاده هست که پر از آب شده. کامیونها میگذرند، اما ماشینی که میکوشد همان کار را بکند فرومیرود و همانجا میماند. از اینجا نمیتوان گذشت. خوشبختانه جادهٔ دیگری هست، اما باید چند کیلومتر به عقب برگردیم. دور میزنم و در حالی که جادهٔ تازهپیموده را در جهت مخالف بازمیپیمایم، خیلی زود به تختهسنگی بزرگ در وسط جاده برمیخورم. کمی پیشتر آنجا نبود. اندکی پس از نخستین گذرمان از آنجا و اندکی پیش از گذر دومِ ما فرو افتاده. خوشبختیم یا بههرحال بدبخت نیستیم. نیمساعت بعد سالم از کارپاتها گذشتهایم و باز دشت است، که بهراستی ناراحتمان نمیکند هرچند حالوهوا به همان اندازه جالب نیست. حدود ساعت هشت شب به بخارست میرسیم، اما مقصد امروزمان این نیست. با این حال میسنجیم که بمانیم یا نه، سپس به اتفاق آرا تصمیم میگیریم ادامه دهیم. تاریکی فرومیافتد، و تنها آنگاه به یاد میآورم چرا هرگز نخواستهام شبانه از رومانی سفر کنم. دیگران برای نخستین بار آن را کشف میکنند. در تاریکی، نورهای خیرهکنندهٔ صفِ کامیونها در خطِ مقابل کورت میکند، که در رومانی چندان بهترین چیز نیست، جایی که جادهها شگفتی روی شگفتی در آستین دارند، جایی که گاریهایی که اسب میکشد چراغ عقب ندارند و جایی که عابرانِ گاهبهگاه تقریباً وسط جاده راه میروند و شاید اطمینان دارند که ماشینها از آنان میپرهیزند، یا محتملتر اصلاً مسئله را برای خود مطرح نمیکنند. کمسرگرمکنندهترین بخشِ سفر است. میان ساعت ده و یازده شب به چرناوودا میرسیم. آنجا نیروگاهی هستهای هست، اما نمیتوانیم زیاد شکایت کنیم. آن را ما ایتالیاییها (یا بهتر بگویم، ما جنواییها) همراه کاناداییها ساختیم. ما را در آپارتمانهای بزرگ و مجللی جا میدهند که زمانی برای کارکنانِ غربیِ نیروگاه ساخته شده بودند. خستهایم، اما بهقدر کافی خشنود هم هستیم. برای پانزده ساعت در جاده ماندهایم، بیوقفه از ماشینها و کامیونها و گاریها سبقت گرفتهایم و مراقب بودهایم که رودرروی کامیونهایی که در خطِ سبقت هر لحظه پیش رویت مییابی تصادف نکنیم، و جان بهدر بردهایم.
 |
 |
 |
| بر قایق بهسوی آتلاتیکرون |
 |
شنبه ۱۴ اوت روزی ابری است. در سیوپنج کیلومتریِ چرناوودا جزیرهٔ کوچکی بر دانوب هست به نام آتلانتیکرون، نزدیکِ روستای کاپیداوا. آنجاست که ما میرویم. جایی وحشی و بیرون از جهانِ آشنا که رومانیاییها سالانه یک هفته رویدادهای مربوط به علمیتخیلی را در آن برگزار میکنند. قایق کوچکی ما را به آنجا میرساند. دستکم، میکوشم به شکلی دلگرمی دهم، اینجا کسی تو را به گردش گردشگری نخواهد برد. شکلی پاسخ میدهد: این خبر خوبی است. اما در اشتباهیم. همین که به جزیره پیاده میشویم، Sorin
Repanovici، برگزارکنندهٔ رویداد، ما را میپذیرد و برای گردشی گردشگری در جزیره میبردمان، و چادرها و ساکنانشان را نشانمان میدهد. سپس بر عرشهٔ قایقِ لنگرانداخته کنار جزیره چیزی مینوشیم و میخوریم، آنگاه دیدار-مناظرهای با حاضرانِ جزیره در پی میآید. بعدازظهر، شکلی ترجیح میدهد به آپارتمان کوچکش در چرناوودا بازگردد چون میخواهد داستانی بنویسد و برای این کار به تنهایی نیاز دارد. شب آن را به پایان رسانده خواهد بود و از این بابت بسیار خشنود خواهد بود.
یکشنبه ۱۵ اوت به بخارست بازمیگردیم. نخستین گام بهسوی خانه است. در بخارست چند آپارتمان در اختیار داریم که در آنها اقامت کنیم. برای ناهار به سیدنی میرویم، یک پابِ استرالیاییِ بسیار in که در آن غذای مکزیکی هم میخورند. و درست همانجاست، نشسته در سیدنی پیش رویِ بشقابی خوشمزهٔ غریب، که شکلی میگوید رومانی کمکم برایش دلپذیر میشود، و میتواند تصور کند که آنجا زندگی کند. بعدازظهر، شکلی میخواهد به نوشتن ادامه دهد. لپتاپم را در اختیارش میگذارم و ما بقیه میرویم کمی بگردیم. شب داستان دیگری نوشته خواهد بود.
 |
 |
 |
| در تلویزیون رومانی، وزیر با ما مصاحبه میکند |
 |
دوشنبه ۱۶ اوت روزی بسیار پرمشغله است، که با زمینلرزهای حسابی آغاز شد. زلزلهای که ترکیه را ویران کرد اینجا هم حس شد. مکس و آدا، تنها کسانِ بیدارِ ما در آن ساعت، شهادت میدهند که همهچیز مدتی حسابی لرزید، در حالی که لوسترها آشکارا اینسو و آنسو تاب میخوردند. من خواب بودم و متوجه هیچ نشدم. صبح از سوی تلویزیون رومانی دعوت میشویم، Alexandru
Mironov، وزیر پیشینِ ورزش و جوانان و نیز کارشناس علمیتخیلی و مجریِ برنامهای تلویزیونی دربارهٔ علمیتخیلی بر شبکهٔ ملیِ نخست، که برنامهای عالی محورشده بر ما تولید میکند. شکلی بسیار خشنود است، و من هم کم نیستم. برنامهٔ خوبی بود، با پرسشها و سخنانی هوشمندانه و بیرون از هر ابتذالِ مرسوم. برای ناهار باز به سیدنی پناه میبریم. و بعدازظهر شرکتی دوم در برنامهای تلویزیونی در میان است. اینبار مهمانِ اتاق پذیراییِ
Mihaela Muraru Mandrea. اما شب به شام دعوتیم نزدِ Florin Munteanu، دانشمندِ رومانیاییِ بسیار درخشان و دوستِ بسیار عزیزِ من. شبی بسیار زیباست، که هر توصیفی از آن ناقص خواهد بود. شکلی شیفتهٔ آن است. What a fantastico man! بعداً چنین اظهار خواهد کرد، با یادآوریِ فلورین.
سهشنبه ۱۷ اوت به نمیرا، ناشرمان، میرویم. بهگرمی پذیرفته میشویم از سوی Valentin Nicolau، ناشر، و Vlad Popescu، معاونش. هیچ سخنِ تشریفاتیای در کار نیست. در عوض، مدتی خوب با هم به گپزدن بیرون از آیینهای مرسوم. وقتِ سریزدن به دفترِ تحریریهٔ Anticipatia، دیرپاترین مجلهٔ علمیتخیلیِ رومانی، هم هست. سپس همان میانوعدهٔ همیشگی در سیدنی. بعدازظهر، شکلی دوباره برای نوشتن کناره میگیرد. همه زود میرویم بخوابیم. فردا روزی سخت خواهد بود.
بازگشت
چهارشنبه ۱۸ اوت دوباره بهسوی ایتالیا راه میافتیم. ساعت پنجونیم صبح. بیداری ساعت چهارونیم. بهترین شیوه برای اینکه چند ساعت ترافیک سنگین را به خود صرفهجویی کنیم و مدت سفر را کوتاه کنیم. در واقع سریع و بیدردسرِ چندان سفر میکنیم. با راهافتادنِ چنین زودهنگام، از سیلهای بزرگِ ترافیک پیشی میگیریم و در آغاز بعدازظهر پیشاپیش بر مرزِ آراد هستیم. در میانهٔ بعدازظهر به بوداپست میرسیم، جایی که میخواهیم توقف کنیم. پس از یافتنِ سریعِ جایی برای شکلی، چند ساعت صرف میکنیم تا کارِ خودمان را هم روبهراه کنیم. بوداپست پُر است، اما سرانجام چیزی مییابیم. لحظهای از سفر است که من از همه خستهترم. همیشه و تنها خودم راندهام، و خستگی کمکم انباشته شده. گفتنِ اینکه داغانم کمگویی است. باز برای شام به همان قایقی میرویم که در راهِ رفت در آن خورده بودیم، و آنقدر پسندیده بودیم. یک ماه از وقتی که شکلی با ماست گذشته، و اکنون او بهطور متوسط دو برابرِ زمانِ رسیدنش میخورد. امشب بیش از چهار برابر میخورد. کمی بعد خواهد گفت: این شام را مدتها به یاد خواهم داشت. ما هم.
پنجشنبه ۱۹ اوت روزِ بازگشت به ایتالیاست. از اتریش میگذریم، جایی که در بزرگراه جریمهٔ حسابیای هم برای زیادهرویِ سرعت نصیبمان میشود، و نزدیک غروب به فرودگاه ونیز میرسیم، جایی که ناگهان بلیط بازگشتِ شکلی پیدا نمیشود. حدود یک ساعت suspense طول میکشد، سپس بلیط پیدا میشود. مسافرخانهای نزدیک مییابیم و چنین مسئلهٔ این آخرین شب را هم حل میکنیم. برای جشنِ بازگشت به ایتالیا هر کدام دو پیتزای عالی میبلعیم.
جمعه ۲۰ اوت شکلی سوار هواپیمایی میشود که از راهِ لندن و سیاتل او را به پورتلندِ اورگان بازخواهد گرداند، جایی که همسرش گیل چشمبهراهش است. در راهِ بازگشت به جنوا مدتی در ماشین سکوت است. و مکس است که در جایی میگوید: دیگر نیست. ماریو پاسخ میدهد: هرگز نبوده. نوبت من است: بوده، بوده، توهم نبود. و اگر هم بود بههرحال توهمی بهتر از دیگران است.
در واقع شاید دقیقاً چنین نگفتم. اما چه کسی را جزئیات مهم است، اکنون که شکلی دیگر در این داستان نیست؟
بیرون از زمان هنوز وقت برای ملاحظهای پایانی هست: آنچه تا اینجا خواندهاید صرفاً گاهشمارِ آنچه رخ داده است. هیچ چیزِ بهراستی پرمعنایی در آنچه اینجا نوشته شده نهفته نیست. آنچه بهراستی مهم است نمیتواند چنین روایت شود. احتمالاً، اصلاً نمیتواند روایت شود. تنها میتواند به یاد آورده شود، از سوی کسی که آن را زیسته. و شاید، حتی این هم راست نیست. آنچه بهراستی مهم است تنها میتواند زیسته شود در همان حال که زیسته میشود. همهٔ باقی تنها بازنماییهای شفافاند. یا، اگر بخواهید، بازنماییهای بازنمایی. یعنی چیزی که سرانجام با واقعیت پیوندی بسیار اندک دارد. راضی باشیم و راضی باشید. مهم آن است که تا حد ممکن کمتر بدفهمی کنیم.
آلبوم عکسِ کاملتری از سفر با کلیک اینجا در دسترس است. (http://www.fantascienza.com/quaglia/sheckley/1999/)
|